غرب چگونه می‌تواند در ساختمان تاریخ آینده جهان مشارکت کند؟

 دلیل چنین اظهاراتی صرفا کمبود بهره هوشی نبوده، بلکه بیش از هر چیز، از هراس آنها از حاکمان غربی ناشی می‌شده است؛ زیرا به تجربه دریافته بودند که هرگونه تفسیر تاریخ که زمامداران غربی را به رعایت اصولی برخاسته از فلسفه تاریخ محدود کند، عملا برای آنان غیرقابل تحمل است؛ مگر آن‌که چنین تفسیری در خدمت منافع جهانی غرب باشد یا دست‌کم به آن آسیبی نرساند.
 به‌عنوان مثال هنگامی که استراتژیست‌های غربی در اندیشه بنای نظام جهانی دوقطبی با تاکید بر دو شعار بزرگ «آزادی» و «عدالت» بودند، هم با تئوری‌های لیبرالیستی و هم با نظریه‌های مارکسیستی، گام‌های بزرگی در راه به انقیاد درآوردن بشریت برداشته شد. مارکسیسم و لیبرالیسم دو ستون اصلی بنای نظام جهانی دوقطبی بودند. جریان نخست کارل پوپر را ارج نهاد و آوازه اش را بیش از اندازه‌ای که ژرفای اندیشه اقتضا می‌کرد، بالا برد و جریان دوم مارکس را به‌صورت پیامبر بی‌خدای معبد فلسفه مدرن معرفی کرد که برای نجات مستضعفان زمین برخاسته است. در حالی‌که مارکسیسم و لیبرالیسم دو پستانک پلاستیکی بوده‌اند که در دهان کوچک و البته باز ملت‌های گرسنه عدالت و آزادی گذاشتند تا در غرب و قلمرو رسمی اقتدار جهانی آن، که «دنیای آزاد» نامیده شد، هرکه می‌گفت لیبرالیسم پستان مهربان مادر آزادی نیست، بلکه پستانک حاکمان نوین و ترفند‌های سرمایه‌داری جهان‌خوار غرب است، به اتهام مارکسیست بودن به دادگاه جریان مک‌کارتیسم سپرده شود و در شرق، هرکه می‌گفت سوسیالیسم بی‌خدای لنین همان شعبده‌بازی حاکمان جهان‌خوار غربی است، به اتهام لیبرالیست بودن به دست چکمه‌پوشان مارکسیست سر به نیست شود. در قصر سیاست غرب، نظریه‌پردازانی مانند کارل پوپر آزادانه زندگی کردند و هم فلسفه‌سازانی همچون کارل مارکس. هر دو نیز با همتایان‌شان، در گوشه‌وکنار ساختمان قدرت و تمدن جهانی غرب، مثل عنکبوت آرام‌آرام تار تنیدند و در میانه آن به صید جانداران کوچک و بی‌خبر از همه جا نشستند. بیچاره کسانی که در گوشه‌وکنار جهان اسیر تار افکار کارل پوپر‌ها و کارل مارکس‌ها شدند و در توصیف افکار بلندشان مقاله نوشتند و سخنرانی کردند و در کژراهه نه‌تنها رهسپاری که سرسپاری کردند. تاریخ هدفمند است، چون هستی هدفمند است و فطرت انسان به‌عنوان قطعه کوچکی از هستی خداآگاه و کران ناپیدا، خداجو و خداخواه است و نهاد نبوت به‌عنوان نهادی هدفمند عمل می‌کند و می‌کوشد انسان را به خودآگاهی و تاریخ را به خداآگاهی برساند. تصادفی نیست که خداوند با تاکید فراوان در قرآن مجید می‌گوید: «بی‌تردید من و پیامبرانم پیروز خواهیم شد». جریان‌های تاریخی یا طوعا و براساس شوق و شور برخاسته از ایمان و عمل صالح در خدمت مشیت الهی تاریخند یا کر‌ها و براساس امیال ضعیف و شعور خفیف خود ناخواسته و نادانسته در خدمت همان مشیت قرار می‌گیرند؛ هرچند ولو خود از خدمتی که به تاریخ کرده‌اند، آگاهی و وقوف نداشته باشند، وگرنه نابود خواهند شد. جریان تاریخی حاکم بر غرب، با تمام پرده‌پوشی‌هایی که گاه با نقاب اسلام و گاه با نقاب مسیحیت برای کتمان ماهیت خود از زمان انقلاب صنعتی و تحولات همراه با آن تاکنون، هم به تاریخ خیانت کرده و هم خدمت. استعمار کشور‌ها، فریب راهبردی ملت‌ها، برده‌داری نوین و برافروختن آتش جنگ‌ها ازجمله خیانت‌های این جریان بوده‌اند؛ در مقابل، لغو برده‌داری کهن، ارتقای نظریه حقوق‌بشر، تعمیم دانش و تسهیل آموزش ازجمله خدمات آن بوده است. ولی امروز تاریخ در نقطه‌ای قرار گرفته که دوران «حیات کرهی» این جریان سپری شده است و این جریان بین نابودی و «حیات طوعی» در تاریخ باید یکی را انتخاب کند. درست همان‌طور که سران قریش در مکه پس از جنگ خندق و نابودی ظرفیت نظامی متحدان یهودی‌شان در مدینه و خیبر، در چنین شرایطی قرار گرفتند و ناگزیر به اعلام گرایش به اسلام و ورود به جامعه اسلامی شدند. امروز متفکران غربی باید به این نظریه بیندیشند که شکست‌های پی‌در‌پی غرب در ستیزش با انقلاب اسلامی تصادفی نیست. از سپیده‌دم انقلاب تا امروز، غرب در هر قدمی که در راه ستیزش با این انقلاب برداشته در چاهی یا در چاله جدیدی فرو افتاده و بیش از پیش گرفتار شده و بخش دیگری از سرمایه اجتماعی جهانی خود را از دست داده است. غرب از لحظه‌های نخستین تکوین نطفه انقلاب در رحم تاریخ تا امروز در هشت جبهه با انقلاب اسلامی جنگیده است.
یکم، در «جبهه ترور و جنگ تروریستی»‌: از ترور آیت‌الله سید مصطفی خمینی بگیرید تا ترور امام شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای و در طول فاصله بین این دو ترور ده‌ها هزار نفر از طرفداران انقلاب اسلامی در سراسر این منطقه ترور شده و به شهادت رسیده‌اند. غرب در این جبهه کمال تهور و مهارت خود را در پرورش گروه‌های تروریستی نشان داده و تجربه قلعه‌الموت را از یاد برده است. اگر بخواهیم از مهم‌ترین این گروه‌ها نام ببریم بی‌شک باید منافقین، داعش، جبهه النصره، احرار الشام و ده‌ها گروه ریز و درشت دیگر را نام ببریم. دوم، در جبهه جنگ اقتصادی‌: باید از تصرف پول پرداخت‌شده برای خرید تجهیزات نظامی در زمان رژیم گذشته به‌یاد آوریم تا محاصره بانکی و فردی و نهادی و حتی محاصره نظامی ــ اقتصادی در تنگه هرمز و دریای عمان را. هزاران میلیارد دلار از ثروت این ملت را غرب در طول نیم‌قرن گذشته تصرف کرده و اگر بی‌پرده بخواهیم بگوییم، باید گفت آن را بالا کشیده است. سوم، در جبهه جنگ نظامی‌: از جنگ تحمیلی هشت ساله و جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان و جنگ‌های متعدد در لبنان، فلسطین، عراق، سوریه و جنگ ۱۲ ساله در یمن که به‌صورت مستقیم یا غیر‌مستقیم و با اسامی و عناوین و مباشرت مباشران مختلف صورت گرفته باید یاد کرد. چهارم، در جبهه جنگ فرهنگی‌: در این جبهه باید از تهاجمات فرهنگی غرب از طریق رسانه‌های گوناگونش و شبیخون فرهنگی به‌دست عوامل با نقاب و بی‌نقابش یاد کرد. پنجم، در جبهه جنگ اجتماعی‌: باید از کانون‌های فرهنگی به‌نام خلق‌ها و با شعار‌های سوسیالیستی برای فریب جوانان اقوام گوناگون، تا اختلاف‌افکنی مذهبی و ساختن مساجد برای تبلیغات تکفیری و انجام عملیات تروریستی در آسیای غربی و آفریقای شمالی یاد کرد. همچنین باید به تلاش برای تجزیه فرهنگی، برجسته‌سازی پاره فرهنگ‌ها و تضعیف زبان فارسی و فرهنگ ملی در ایران اشاره کرد؛ تلاشی که در چارچوب یک راهبرد کلان، مقدمه تجزیه سیاسی تلقی می‌شود. ششم، در جبهه جنگ سیاسی‌: باید تلاش‌های سیاسی شبانه‌روزی غرب را به‌یاد آورد که دو نمونه کوچکش تاسیس شورای همکاری شیوخ خلیج‌فارس علیه مردم مسلمان ایران و عراق با حمایت از دیکتاتور حاکم بر عراق در زمان جنگ تحمیلی و اعلام پیمان مکه برای سرکوب مردم مسلمان یمن است. هفتم، در جبهه جنگ روانی: بماند که غرب در این جبهه چه کرده و چه می‌کند. در جنگ روانی از انواع روش‌های تخریبی برای سیاه کردن سیمای اسلام و چهره ایران اسلامی و رخساره انقلاب و صورت سیلی‌خورده مقاومت مسلمانان منطقه استفاده کرده‌اند. هشتم، در جبهه جنگ دیپلماتیک و بین‌المللی‌: در این جبهه با استفاده ابزاری از نهاد‌های بین‌المللی نظیر سازمان انرژی اتمی و شورای امنیت سازمان ملل برای تضعیف موقعیت بین‌المللی جمهوری اسلامی ایران اقدام کرده و از این سازمان‌ها سوء‌استفاده کرده‌اند، اما تا امروز، از این همه جنگ و هزینه چه به دست آورده‌اند؟ آیا توانسته‌اند انقلاب اسلامی را از روی زمین محو کنند؟ آیا توانسته‌اند نظام جمهوری اسلامی را در ایران نابود کنند؟ آیا در مقیاسی کوچک‌تر نیز به اهداف خود رسیده‌اند؟ مثلا آیا توانسته‌اند در فلسطین؛ حماس و جهاد اسلامی برای آزادی فلسطین مبارزه می‌کنند، در یمن انصارالله و در عراق حشدالشعبی را نابود کنند؟ آنها تا امروز به هیچ یک از این هدف‌ها نرسیده‌اند. چرا؟ چون امروز مقابله با انقلاب اسلامی به منزله مقابله با مشیت الهی تاربخ است، زیرا پایان عصر ماتریالیسم آغاز شده و خرد بشریت در جهان امروز بزرگ‌تر از آن است که در کوزه تنگ و کوچک ماتریالیسم زندانی شود. اگر غرب در نخستین لحظات تولد انقلاب اسلامی، مفهوم فرمان تاریخ در عصر پساماتریالیسم و پساسکولاریسم را درمی‌یافت و رفتاری صادقانه و دوستانه با انقلاب اسلامی در پیش می‌گرفت و پادگان نظامی‌اش در فلسطین را تعطیل می‌کرد، امروز از میان همین کشورها، عاشقان سینه چاکی می‌یافت که بهتر از فوکویاما برای تعریف از انسان غربی و نظام لیبرال دموکراسی غربی نظریه‌پردازی کنند. 
در شرایط کنونی و پس از نزدیک به نیم قرن ستیز غرب با ایران، اسلام و انقلاب اسلامی، در ایران کسانی را می‌بینیم که تلوتلوخوران، همواره به یک سو، یعنی به‌سود غرب، گرایش پیدا می‌کنند؛ در آن شرایط روشن است که چه می‌کردند! هرچه ستیز غرب با اسلام ناب محمدی، یعنی اسلام با قرائت امام خمینی، ادامه پیدا کند، روند تضغیف غرب ادامه خواهد یافت و حتی ممکن است شرایطی به‌وجود آید که برای زمامداران غرب غیر قابل پیش‌بینی باشد. اما اگر غرب به هوش آید، از لجبازی با روند تحولات دست بردارد و با جریان حاکم بر جهان همراه شود، می‌تواند حیات سیاسی‌اش را در آینده، همانند ابوسفیان، ادامه دهد؛ کسی که پس از جنگ خندق، با ورود به جامعه اسلامی، به حیات سیاسی خود ادامه داد و پدر حزب سکولار اموی شد؛ جریانی که ریشه‌های آن در تمدن غرب نیز دیده می‌شود. با این تفاوت که ابوسفیان از روی اکراه اسلام آورد، اما غرب برای ادامه حیات در آینده باید با میل و اراده به هدفمندی جهان ایمان بیاورد و از فرصت موجود برای آشتی با تاریخ استفاده کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *