فقر تصویری از آینده ممکن و مطلوب و فقدان روشنفکران آیندهآفرین
چهرههای اساطیری عصر روشنگری و رنسانس قرن هیجدهمی که به پیدایش اژدهای حریص و سیریناپذیر بورژوازی فن سالار غربی انجامید و آزادیهای لجام گسیختهای که سرمایهداری غربی برای خودش تعریف کرد وضع موجود را پدیدار ساخت چهرههای دورانساز عصر رنسانس مردانی بودند که بیشتر در فکر افزایش موجودیهای انسان بودند و نه افزایش رتبه وجودی انسان. سقف پرواز آنها محدود به خیمه سه شعار سفیانی یعنی اصالت طبیعت و اصالت لذت و اصالت قدرت میشده است و نه چیزی بیشتر از آن. نتیجه هرچه که روشنگران قرون ۱۸ و ۱۹ و پیش و پس آن گفتهاند ساختن جامعهای در هیبت «گاو اسطورهای» بوده است. گاوی که علوفه متنوع و رنگارنگ و فراوان داشته باشد تا خوب بخورد و خوب بچرد و خوب شیر بدهد و خوب تولید پروتئین بکند تا غذای سرمایهداری گردن کلفت و زورمند غربی را فراهم کند. این بورژوازی که مدعی است که همه افتخاراتش را از دیدرو، ولتر، روسو، منتسکیو، کانت، دکارت و… گرفته و همواره به ذکر نام گالیله و کپلر مشغول است حاضر به پذیرش هیچ دیدگاه تازهای نیست در حالیکه حتی اگر به آنها معتقد باشد، دوران آنها گذشته است. آنها نقش خود را چه درست و چه غلط در تاریخ ایفا کردهاند و امروز عصر جدیدی در تاریخ آغاز شده است.
امروز دیگر حتی مردانی از قبیل مائو، کاسترو و چگوارا قهرمانان جوانان جهان نیستند. امروز در اروپا عصر جدیدی در حال متولد شدن است که در طلیعهاش بابی ساندز و در سپیدهاش روژه گارودی و روشنفکران دیگری از این دست قرار گرفتهاند. محتوای فلسفی غرب با همه تلاشی که نخبگان حاکم برای محدود کردن آن میکنند از فرم سیاسی آن پیشی گرفته است. در چنین شرایطی فرم سیاسی میتواند جلوی پیش افتادگی و گسترش محتوای فلسفی را بگیرد ولی نمیتواند برای همیشه آن را محدود کند. اینکه امروز نظام سیاسی حاکم بر فرانسه از روسری یک دختر دانشآموز فرانسوی وحشت میکند و او را با قساوت و سنگدلی از تحصیل محروم میکند به این دلیل است که در انتخاب آن دختر نوجوان و خانوادهاش نشانهای از پیش افتادگی محتوای فلسفی جامعه نسبت به فرم سیاسی حاکم بر جامعه میبیند و میاندیشد که نمیتواند فرم سیاسی را با محتوای فلسفی جامعه همراه و هماهنگ کند.
امروز در غرب جامعه از نظر ارزشها، آرمانها، اخلاق، جهانبینی و سطح رشد فرهنگی در حال پوست انداختن است و از درون پیله جامعه غربی پروانهای آماده پرواز کردن است که این پیله را میخواهد بشکافد و دور بیندازد و در افق بلندتری به پرواز درآید در حالیکه تار و پود این پیله برخلاف خواستها و تمایلات مترقی او شکل گرفته است. مردانی از قبیل مکرون، ترامپ، اندی برنام و فردریش مرتس به پیله در حال فرو ریختن اروپا تعلق دارند در حالیکه جوانانی که در خیابانهای اروپا جان، سلامت، زندگی و آینده خود را بهخطر میاندازند تا تاریخ اروپای نوین را با خشم و خون و اراده مقدس خود بنویسند به آینده اروپا تعلق یافتهاند. در اروپا بین آنچه جامعه میاندیشد و آنچه ساختار سیاسی نمایندگی میکند شکاف افتاده است و این شکاف؛ بحران مشروعیت و اعتراضات گسترده را پدید آورده است. البته پیش افتادگی محتوای فلسفی جامعه نسبت به فرم سیاسی برای انقلاب کافی نیست. برای انقلاب داشتن تصویری از آینده ممکن و مطلوب نیز ضروری است.
وجود نیرویی نسبتا سازمانیافته یا لااقل سامانبخش و تصور از نظام سیاسی جایگزین و «آرماننامه»هایی که بتوانند راهحل ناتوانیهای موجود در ساختار سیاسی را نشان دهند برای وقوع انقلاب ضروری هستند و همین ضرورت است که مسئولیت روشنفکران اروپایی را سنگین میکنند. نشخوار بیهوده اندیشههای کهنه و واپسگرای عصر رنسانس درد اروپای امروز را دوا نمیکند. کپلر، گالیله و نیوتن اصلا دردهای انسان امروز در اروپا را نمیشناسند تا بتوانند برای آنها نسخهای بپیچند، چون در این عصر زندگی نکردهاند. اروپای امروز میداند که وضع موجود را نمیخواهد و بهرغم میل سیاستمداران امروز غرب نمیخواهد مسئولیت جنایات دولتهای غربی در سراسر جهان ازجمله در فلسطین، سوریه، عراق، کشمیر، افغانستان، ایران و… را برعهده بگیرد ولی هنوز نمیداند چگونه باید از این مرحله دردناک عبور کند. جوانان غرب خود را در عصر خمینی و خامنهای میبینند که پیام جهانی برای جهان انسانی داشتهاند ولی نمیتواند تصور کند یک سیاستمدار تراز خمینی و خامنهای در غرب چه ویژگیهایی باید داشته باشد. جوان اروپایی امروز به این توانایی رسیده که ناتواناییهای نظام سیاسی موجود را درک کند ولی در درک نظام سیاسی مطلوب برای اروپای امروز احتیاج به یک رستاخیز روشنفکری در غرب دارد.
آنچه مسلم است، این است که یکم: جامعه غربی نسبت به وضع موجود ناراضی است. دوم: درباره آینده مطلوب توافق یکدستی ندارد و سوم: نیروهای سیاسی موجود بهویژه احزاب کهن و فرسوده قادر نیستند نارضایتی موجود را در شریان یک دریافت مشترک فلسفی و سیاسی هدایت کنند. در چنین شرایطی اعتراضات و شورشهای دامن گستر امکان وقوع دارند ــ پدیدهای که این روزها در خیابانهای کشورهای فرانسه، آلمان، ایتالیا و… شاهد آن هستیم ــ ولی وقوع یک انقلاب در غرب با سامان و سیرت و سرشت مشخص که سرنوشت معینی را رقم بزند غیرقابل تصور است. بهعبارت دیگر مشکل غرب مشکل روشنفکری است نهتنها مشکل که حتی بحران! غرب روشنفکران مدیحهسرای نخبگان حاکم کم ندارد که یکی از آنها فوکویاماست و دیگری برنارد لوئیس که بهطور پیوسته در ستایش نخبگان حاکم بر غرب لاف میزنند و گاف میکنند و نمیتوانند شکاف دولت ــ ملت را در کشورهای غربی حل کنند. غرب روشنفکرانی را لازم دارد که اولا وضع موجود را بهدرستی بشناسند و ثانیا آینده ممکن و مطلوب برای انسان غربی را بهدرستی تشخیص دهند و ثالثا بتوانند از زیر تیغ تیز سانسور در غرب جان سالم بدر ببرند. غرب از نظر علمی و فناوری و اقتصاد؛ ظرفیتهای عظیمی دارد ولی از نظر فلسفی و اندیشهورزی و آرمانپروری انسانی قرنهاست که در جا میزند. درست مثل موجود زندهای که پیکر فیل را داشته باشد ولی سرش از حدود دوران جنینی بزرگتر نشده باشد. مسئولیت این عقب افتادگی «سر» از «پیکر» و لاغر ماندن سر و فربه شدن پیکر برعهده زمامدارانی است که فرصت اندیشهورزی آزاد و بدون ترس را از روشنفکران گرفتهاند. روشنفکر غرب باید بتواند تناقضهای درونی نظامات سیاسی غربی را ببیند و امکانات تحقق نیافته در جوامع غربی را بشناسد و بیترس از گزند گزمه و چکمه و سرنیزه آینده ممکن و مطلوب را ترسیم کند و میان آرمانهای مردم و واقعیات موجود رابطهای قابل فهم و در عین حال قابل نقد برقرار سازد.
انتظار نباید داشت که روشنفکر الزاما خودش مدیریت مراحل انتقال از وضع موجود به وضع مطلوب را بر عهده بگیرد. روشنفکر راهگشا و راهنماست نه چیزی بیشتر. پس از مرحله رهگشایی از درون مردم استعدادهای لازم برای مدیریت دوران انتقال شکوفا خواهد شد. بین روشنفکر و مصلح و سیاستمدار باید تفاوت قائل شد. روشنفکر با راهبرد پیمان برادری دارد و مدیر با رهتوشههای لازم برای رهپویی و پیمایش راه پیروزی. بحران روشنفکری در غرب میتواند منجر به وقوع شورشها و اعتراضات سرکوب شده شود ولی راه به ایجاد شرایطی بهتر نبرد. در چنین شرایطی جامعه میتواند یا در شرایط فعلی در جا بزند و نخبگان قدرت فرصت سرکوب مردم را همچنان داشته باشند یا با نفی وضع موجود ظرفیت تغییر، صرف تخریب وضع موجود و نه بنای وضع مطلوب شود. غرب امروز محتاج روشنفکران آیندهآفرین است.
