جامانده‌ای در مسیر وداع…

برخی وداع‌ها تنها بدرقه یک پیکر نیستند بلکه بدرقه تاریخ‌اند! در این لحظه ها، خیابان‌ها حافظه پیدا می‌کنند، شعار‌ها و سکوت هر کدام زبان خاص خود را می‌یابند؛ این روز‌ها وداع تنها در یک شهر نماند، از شهری به شهر دیگر رفت و خیلِ عظیم مردم را با خود به تلاطم انداخت.

از تهران تا قم، از نجف تا کربلا و حالا مشهد؛ تنها سخن از مراسم تشییع و وداع با پدرِ امت اسلامی، شهید آیت الله سید علی حسینی خامنه‌ای بر زبان‌ها جاری بود، اما سهم من به جای بودن در متنِ رویداد، حسرتِ حضور بود.

تصاویر و خبر‌ها را که دنبال می‌کردم با دیدن جمعیتی که همچون رودی خروشان در رگ‌های خیابان جاری بودند مثل خیلی‌ها طعم تلخ جاماندن را می‌چشیدم، ماندن از لحظه‌ای که می‌توانست تا همیشه در ذهنم ثبت شود.

دلم می‌خواست خودم را به جمعیتِ تهران برسانم؛ بی نام، اما حاضر! وقتی به تهران و قم نرسیدم گمان کردم شاید کربلا راهی باشد برای باز شدن این گرهِ کور و من هم بتوانم قطره‌ای باشم در آن دریایِ بی کران. اما این هم میسر نشد و لحظه به لحظه فاصله را عمیق‌تر حس می‌کردم.

ناچار به قابِ تصاویر بسنده کردم، هر بار که صفحه گوشی را بالا می‌کشیدم، سیلِ خروشان جمعیت را در کوچه و خیابان‌ها می‌دیدم؛ هر قاب، شکوهِ یک وداع و اندوهِ نرسیدن را برایم معنا می‌کرد.

دیدن تصاویر کودکانی که سن آنها هنوز دو رقمی نشده بود، پیرمرد‌های عصا به دست و زن‌هایی که کودکان خود را در آغوش گرفته و همگی پرچم خونخواهی رهبر شهید را در هوا می‌رقصاندند نشان داد که این مراسم، نبضِ تپنده یک ملت است.

امروز مشهد، پایتختِ سوگ ملت ایران است و مشهدالرضا ایستگاهِ پایانی وداع

شاید سهم من از این روزها، نه حضور در میان جمعیت، بلکه روایت جاماندگی باشد؛ روایت کسی که نرسید، اما دلش در تمام این مسیر، از شهری به شهر دیگر، همراه آن وداع بزرگ بود. این روز‌های تلخ آموختم حضور تنها در فیزیک خلاصه نمی‌شود؛ گاهی دل، زودتر از جسم به مقصد می‌رسد.

این روایت، شاید مرهمی باشد بر دلِ تمامِ آنهایی که مثل من، تنها سهمشان از این وداعِ تاریخی، تماشا بود، حسرت و بغضی که در گلو ماند.

کد خبر: ۱۵۵۸۶۲۱

نویسنده معصومه مجد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *