راز ماندگاری یک مکتب در عصر فروپاشی ایدئولوژیها
به گزارش همشهری آنلاین، بهنام صدقی، روزنامهنگار: او خویش را «امانتدار مکتب» میدانست و این تفاوت، نه یک تمایز لفظی، که یک شکاف هستیشناختی میان دو نوع حکمرانی است: حکمرانی به مثابه مدیریت و حکمرانی به مثابه رسالت. در نوع اول، هدف بقای ساختار است. در نوع دوم، هدف بقای یک «حقیقت» است که ساختار، صرفا یکی از ابزارهای پاسداری از آن محسوب میشود. امانتداری یک مکتب، در عصری که ایدئولوژیها در حال مرگاند، چه معنایی دارد و چگونه ممکن میشود؟
مکتب، برخلاف ایدئولوژی، یک دستگاه پاسخهای آماده نیست. یک دستگاه «سوالات زنده» است. امانتدار واقعی، کسی نیست که پاسخهای دیروز را برای پرسشهای امروز نسخه بپیچد. کسی است که جرأت کند پرسشهای جدید را با همان روحیهای که مکتب در لحظه تأسیس داشت، مواجه شود. رهبر شهید، این جرأت را داشت. او میدانست مکتب امام، اگر در فقه و سیاست متوقف بماند، به تدریج تبدیل به یک «موزه ایدئولوژیک» میشود که بازدیدکنندگانش فقط نوستالژیکها هستند. پس آن را به عرصههای دیگر هم کشاند: علم، فناوری، هنر، رسانه و حتی سبک زندگی. او از «فقه تمدنساز» سخن گفت. این مفهوم، یک چرخش پارادایمیک بود، از «فقه مسئلهمدار» به «فقه تمدنساز». فقهی که نه فقط پاسخگوی حلال و حرام فردی، که معمار یک تمدن جایگزین باشد.
برای درک این گذار، باید به مفهوم «سنت زنده» در اندیشه علامه طباطبایی و شهید مطهری بازگشت. سنت، یک امر ایستا نیست. یک رود جاری است. امانتدار سنت، وظیفهاش سدسازی نیست. وظیفهاش لایروبی مسیر رود برای عبور از زمینهای جدید است. رهبر شهید، با نظریهپردازی درباره «اقتصاد مقاومتی»، «جهاد کبیر» و «بیانیه گام دوم»، عملا مسیر این رود را از تنگناهای صرفا سیاسی به دشتهای وسیع تمدنی باز کرد. او نشان داد که مکتب امام، میتواند همزمان حافظ «عاشورا» باشد و طراح «موشک». میتواند هم به «زیارت جامعه کبیره» عشق بورزد، هم به «هوش مصنوعی» فکر کند. این ترکیب، همان «امانتداری خلاق» است. وفاداری به اصل، با زبان زمانه.
و اما نسل جدید. امانتداری یک مکتب، نهایتا، در توانایی انتقال آن به نسلهای بعدی آزموده میشود. رهبر شهید، برخلاف بسیاری از رهبران سنتی که جوانان را تهدیدی برای خلوص ایدئولوژیک میدیدند، آنها را «فرزندان انقلاب» و حتی «فرماندهان میدان» خواند. بیانیه گام دوم، یک سند تاریخی است که در آن، یک رهبر ۸۶ ساله، رسما اداره امور را به نسل سوم و چهارم انقلاب واگذار میکند. این، یک لحظه استثنایی در تاریخ رهبری سیاسی جهان است. لحظهای که در آن، امانتدار، امانت را نه در گاوصندوق، که در دستان جوانان میگذارد و میگوید: «این میراث، مال شماست. آن را بفهمید، نقد کنید و ارتقا دهید.» این، یعنی امانتداری نه به مثابه «کنترل»، که به مثابه «اعتماد».
اینک، پس از شهادتش، آزمون نهایی این مدل امانتداری فرا رسیده است. آیا مکتب میتواند بدون امانتدار قبلی، به حیات خود ادامه دهد؟ پاسخ در مفهوم «نهادینگی» نهفته است. امانتدار واقعی، کسی است که پیش از مرگش، مکتب را از «فرد» به «نهاد» تبدیل کند. کاری که امام خمینی با تأسیس ولایت فقیه و نهادهای انقلابی کرد و کاری که رهبر شهید، با تقویت جمهوری اسلامی به عنوان یک «نظام» و نه یک «فیگور»، به سرانجام رساند. او با شهادتش، آخرین گام این نهادینگی را نیز برداشت. او با خونش، مُهر پایانی را بر سند تأسیس یک تمدن زد. تمدنی که حالا دیگر به هیچ فردی وابسته نیست. چون در تار و پود یک ملت نهادینه شده است.
به اعتقاد نگارنده شهید سید علی خامنهای، «امانتدار مکتب امام» بود، نه به این معنا که کلیددار گنجینهای بسته باشد. به این معنا که چشمهای را که از دل کوه امام جوشیده بود، به رودی تبدیل کرد که حالا دشتهای تشنه نسلهای آینده را سیراب میکند و این، یعنی جاودانگی. جاودانگی یک مکتب، در گرو تبدیل شدن آن به «وجدان جمعی» یک ملت. رهبر شهید، با زیستنش، با اندیشهاش و با شهادتش، دقیقا همین کار را کرد. مکتب امام، حالا دیگر یک خاطره تاریخی نیست. یک «نفس جمعی» است. نفسهایی که در تشییع او، یکصدا از سینهها بیرون آمد و به آسمان پیوست و این، یعنی امانت، به صاحب اصلیاش رسید. به ملت. والسلام.
